زندگی سه نفره

سلام

روزای قشنگ سه نفرمون دارن مثل برق و باد میگذرن

بعضی وقتا دلم میخواد این روزای جوونی یکم کندتر بگذره.. ولی انگار برعکسه

دیشب با همسرجان میگفتیم اگه میدونستیم نی نی داشتن انقد خوبه زودتر میاوردیم، اونوقت الان دوتا داشتیم نیشخند

این دختره انقد بلا شده که باورمون نمیشه این همون نی نی کوچولوعه یه روزه استماچ

چند روز پیش برای اولین بار براش لاک زدممژه البته فقط برای پاهاش    انقد با تعجب پاهاشو نگاه میکنه و باهاشون بازی میکنهقلب

.

.

دیگه با همسرجان هیچ مشکلی نداریم... جالبه فکر می کردم با اومدن بچه مشکلاتمون بیشتر میشه... ولی به نظرم بچه باعث میشه وقت نکنیم به هم گیر بدیم... البته گاهی حس میکنم در عین نزدیکی از هم دوریمخمیازه

دیروز جمعه که هوا گرم بود کالسکه دختره رو برداشتیم و زدیم بیرون کلی پیاده روی کردیم... انقد خوشش اومده بود که وسطاش خوابش برد... خیلی خوش گذشت خیلی وقت بود بیرون نرفته بودیم... نهار هم از بیرون گرفتیم و اومدیم خونه خوردیمخوشمزه

 

راستی چند وقتیه که دیگه به کارم برگشتم... خوشحالم که از دستش ندادم... خیلی بهم روحیه میده... کلا روز به روز زندگیم در کنار نی نی داره آسون تر میشه.. البته هنوز چاردستوپا نمیره... فکر کنم اگه راه بیفته کارم خیلی سخت میشه...

برنامه این روزامون اینطوریه که صبح اگه سفارش داشته باشم خیلی زود پا میشم و کار میکنم تا ساعت ده و نیم یازده که نی نی بیدار میشه... بعدش سرویس دهی شروع میشهاوه کارای نی نی تموم شد میذارم با اسباب بازیاش حال کنهزبان منم به کارای خودم میرسم... بعد ازظهرم با نی نی میخوابیم و کیف می کنیم تا وقتی که باباش میاد... بعدش چای و تخمه و اینجور چیزا می خوریم و شامو حاضر می کنیم و ساعت هشت و نه می خوریم... بعدشم میشینیم پای سریالاخجالت البته میدونم تیوی دیدن کار بدیه و فقط وقت تلف کردنه ولی خب عادت کردیم و خیلی خوش میگذرهنیشخند

خوشحالم که اینجارو دارم... احساس می کنم اینجا راحت می تونم یه نفس عمییییق بکشم

ولنتاینتون مبارکقلب

 

/ 8 نظر / 167 بازدید
لیلا

الهی دور اون ناخنای خوشگلش بگردم عزیزم خوب کاری کردی لاک زدی براش از طرف من یه گاز کوچولو بگیرش . شوخی کردم ببوسش

منم!!!!

خیلی خوشحالم برات... [بغل]

توسن

سلام... خوشحالم که تعطیلات آخر هفته گاهی برایم تبدیل به فرصتی می شوند تا بتوانم میهمان خانه های مجازی اندکی باشم که با نوشته های نویسنده اشان انس گرفته ام....هفته ی گذشته برای اولین بار میهمان خانه اتان بودم که خیال می کنم چند سطر بعنوان نظر ثبت کردم اما راستش درست یادم نمی آید که در کدام مطلب اتان چیزی نوشتم. کمی هم آنرا جستجو کردم اما شوق خواندن آرشیو اتان ، فرصت جستجو ی بیشتر را از لحظه هایم بر می گیرد.به هر صورت خواندن اتان برایم شیرین تر است و امیدوارم در هر فرصتی که میهمان خانه اتان می شوم ، نوشته های تازه اتان را پیجیده در سرور و شادمانی لحظه های زندگی اتان بخوانم. مطالب تازه اتان را نیز با اشتیاق تمام خواندم و خوشحالم که بعد از آنهمه وقت ، دستی بر سر و روی دیوارهای این خانه کشیده اید و این برایم نوید بخش روزهای آینده ای است که باز هم نوشته هایتان همصحبت فرصتهای مجازی گاه به گاه من خواهند بود. راستی پرحرفی کردن ف یکی از عادتهای کوچک مجازی من است که بابت این موضوع عذرخواهی می کنم بانو ....

توسن

اما برایتان اطمینان می دهم که هفته های بعدی را تا خواندن همه ی آرشیو وبلاگ اتان سکوت خواهم کرد تا حوصله ی خواندن اتان سر نرود . البته نمی توانم عهد کنم که در مقابل نوشته های تازه تر اتان نیز بتوانم سکوت کنم ! خیال می کنم در مقابل نوشته هایی که ممکن است در روزهای آینده و در دیوارهای این خانه نوشته شوند ، هرگز نمی توانم ساکت بمانم . اما برای خواندن واژه های زرین ـ طبع اتان در آرشیوهای گذشته ، عهد سکوتم شکسته نخواهد شد. البته باید اعتراف کنم کمی سخت است که در این دیرمان ـ شب ، اینجا و در برابر حرفهایی که گویی در پشت تب ارکیده ها ، نگاهشان نگاهم را زیتون می کنند ساکت بمانم. اما آموخته ام خواندن سطرهای طولانی از میهمانانی که ناگهانی و ناشاناس و ناخوانده می آیند ، حوصله ی چشمها را و حوصله ی خواندن را سر می برند و من به احترام همه ی حوصله اتان ، هفته های بعدی را در حضور واژه هایتان پنهان می شوم تا آن قسمت از نوشته های پیشین اتان را که هنوز نخوانده ام بصورت کامل بخوانم در حالیکه به عهد سکوتی که بسته ام پایبن بمانم.....

توسن

حرفهایم خیلی طولانی شدند اجازه بدهید در آخرین جمله هایم برایتان سعادت را آرزو کنم در حالیکه لبخند را برای همیشه ی لبهایتان آرزو مندم...برایتان دلی را آرزو می کنم که از جنس آسمان است و آرامشی الهی دارد...نیز در ماسوا ی گنگ ِ هر آرزوی محال ، می خواهم تمام آرزوهایتان محقق شوند و البته امیدوارم به همه ی آرزوهایتان ایمان داشته باشید ! ایمان و باوری قلبی.....باور به قدرت دستهای خداوند.... باور تا مرز یقین و حقیقت ... تا نبض ِدعــای وقت خوب ِ سحر.....تا مرزهایی بی نهایت....تا همراهی های اکنون و لحظه ی 5:27 سپیده دم امروز جمعه اول اسفند 1393....تا انعکاس نوای موذن صبح....تا حرمت ساده عشق....تا سجود و ربّیَ الاَعلی !

توسن

سلام.... بله اسفند است و روزهایی پر کار و البته پر از شور و شوق خانه تکانی....کاری سخت اما گسترده در سایه ی لذتی مبهم برای بانوان ایرانی....پروسه ای که با تمام خستگی ها و سختی هایی که برای تن رنجورشان به ارمغان می آورد ، اما گویی شهامت و غرور زن بودن را در بی ردپاترین احساسات درونی اشان ، به ساعتهای مهر و محبت درونی اشان پیوند می زند....با آنکه در زیر بار و ثغل و سنگینی کار ،گاهی کمرشان تا مرز شکستن خم می شود ، اما هرگز نمی شکنند و در گوشه های ذهن پر محبت و مهربانشان تمام خط و نشانهای بهار را با لبخندشان انعکاس می دهند... شال مهربانیاشان را بر بی تابی نفسهای عشق می کشند تا گوشه گوشه ی دل اشان را مملو از بهار کرده باشند ....گوشه گوشه ی زندگی را...گوشه گوشه ی شهامت و جسارت یک زن را.....گوشه گوشه ی عاشقی را....گوشه گوشه ی حال و هوای غریب زن بودن را..... بی تابی های دل و اضطراب انگشتانتان را می ستایم بانو....انگشتانی که با تمام ظرافتشان تنها در زلال محبت غوطه ورند و من از استقامت بی نظیر این انگشتهای لاغرشان پی برده ام که براستی برخی از سختی ها را تنها می شود با عشق تحمل کرد....نه با صبر....

توسن

و برای نگاه بلن اتان و بخاطر پانوشتی که در انتهای یادداشت گذشته ام نوشته اید می نویسم: نارنینی کرده اید بانو. حرفهایی که در امتداد کلامتان نوشته بودم هرگز بواسطه ی داشتن لطف نیست. حادثه ای روشن است از تمام چیزهای واقعی... و در اینجا ، به حرمت و به پاس گل سرخ مجازی اتان ، با تمام احترام و در برابر تان ایستاده می سرخم [گل]

توسن

و برای نگاه بلند اتان و بخاطر پانوشتی که در انتهای یادداشت گذشته ام نوشته اید می نویسم: نارنینی کرده اید بانو. حرفهایی که در امتداد کلامتان نوشته بودم هرگز بواسطه ی داشتن لطف نیست. حادثه ای روشن است از تمام چیزهای واقعی... و در اینجا ، به حرمت و به پاس گل سرخ مجازی اتان ، با تمام احترام و در برابر تان ایستاده می سرخم [گل]