بعد از یه مدت...

یه ماه بیشتره که اینجا چیزی ننوشتم، نمی دونم چرا... شاید سرم شلوغ بود، مسافرت و کار و دل مشغولی راجع به یه موضوع خاص هم بی تاثیر نبود. حتی برا تولدم هم پست نذاشتم، امسال تولدم خیلی رمانتیک بود آخه مسافرت بودیم و من فکر کردم همسرجان یادش رفته، به صورت غیر مستقیم هم که یادش می انداختم خودشو میزد به اون راه ...تا اینکه موقع صبحونه رفت بیرون، از تو ماشین یه جعبه خوشگل آورد بهم داد، کلی ذوق زده شدم، بچم تازه داره یاد میگیره چجوری منو سورپرایز کنه... البته من دوست داشتم قشنگ بشینیم و طی یه مراسم رومانتیک بهم بده ولی همینطوری وارد خونه شد و منو دید و کادو رو بهم داد و ... بگذریم من زیادی توقعم بالاست دوست دارم همه چیز مثل رویا باشه...

ولی مسافرت خیلی خوش گذشت یه جورایی همه چیز شبیه همون عکسایی بود که تو پست فانتزیهام گذاشته بودم، البته نه به اون شدت لوکس ولی واقعا خوب بود، یه مسافرت هم با خونواده همسرجان رفتیم که اونم خوش گذشت ولی ازونجا که اومدیم سر یه موضوعی با هم قهر کردیم و دو روز طول کشید...

این دعوامون با همیشه فرق داشت ... شبی که از سفر اومدیم من از یه موضوعی شاکی بودم و وقتی بهش گفتم بهم بی محلی کرد و منم باهاش قهر کردم، فردا هم که رفت سرکار و بعدشم باید میرفتیم خونه مامانم اینا، اونجا هم سر یه موضوعی اس ام اسی دعوا کردیم و خلاصه شب هم اونجا موندیم و فردا بعد ازظهر اومد دنبالم منم باهاش حرف نزدم تو راه، تا اینکه اومدیم خونه و منم از همون ساعت 6 بعد از ظهر گرفتم خوابیدم (البته الکی) اونم برا خودش میوه می خورد و بی خیال بود، بعدش تصمیم گرفتم تو نامه حرفامو بنویسم براش، خلاصه یه نامه طوفانی نوشتم و گذاشتم روبروش و دوباره رفتم تو اتاق، اونم جواب نامه رو نوشت و وقتی داشتم نماز می خوندم گذاشت کنارم، اوه اوه چه نامه ای اولین بار بود که اینقدر خشن می نوشت، منم عصبانی شدم و پاشدم لباس پوشیدم که برم بیرون جلومو گرفته بود (عین فیلما شده بود) البته نمی گفت نرو، می گفت الان شبه بذار فردا برو، خلاصه منم گفتم به بابام زنگ میزنم بیاد دنبالم ولی نمی خواستم اونا از دعوامون باخبر بشن، خلاصه زود قطع کردم ... بعدشم گریه و گریه........ نفس کم آورده بودم رفتم لب بالکن نشستم و اشک می ریختم یهویی همسر جان دلش برام سوخت و اومد پیشم ولی من حالم بد بود و بهش توجه نمی کردم...

بعدش سردم شد اومدم تو و سفره دلمو باز کردم، بهش گفتم چرا اینقدر بهم بی توجهی و خلاصه کلی ازین حرفا، بهش گفتم من فکر می کنم کس دیگه ای رو دوست داری (آخه قبل من خواستگار یکی از فامیلاشون بوده که جور نشده بود)، بهش گفتم فکر نکن فقط خودت عاشق بودی قبل ازدواج منم عاشق پسر فامیلمون بودم، اونم می گفت این عشقا بچه بازیه و هیچ وقت واقعا عاشق کسی نبوده، بهش گفتم وقتی پسری تو خیابون بهم گیر میده میام بهت میگم چرا عصبانی نمیشی و بی خیالی، می گفت شاید غرورم باعث میشه نمی خوام نشون بدم... و آخر سر هم یه چیزایی رو بهش گفتم که شاید نباید می گفتم... ولی خب رو دلم مونده بود.......گفتم به خاطر کم محبتی های اون پیش اومده که سر و گوشم جنبیده (البته خطایی نکردم)...... خودش گفت خوب شد که گفتی، اینجوری رابطمونو بهتر میشناسم...... آخر سر هم گفتم تو عملا همسر خوبی هستی ، و واقعا ایده آلی، مسئولیت پذیر، خوش اخلاق، مهربون، خلاصه تمام خصوصیات خوب رو داری ولی اگه یه کم بیشتر زبونی به من محبت کنی منم دلم آروم میشه... همیشه هوامو داره که خسته نشم، اگه سرم یا دلم درد بگیره کلی مواظبم میشه ولی نمی دونم.... گوشام یه حرفایی دلش می خواد که همسرجان اونارو نمیگه...

ساعت 11 شب بود دیگه، اصلا میلی به غذا نداشتیم و خوابیدیم...

از اون روز خیلی مهربونتر شده...

زندگی ما رویهم رفته خوبه ولی من خییییییلی حساس و پرتوقعم، دوست ندارم اینطوری باشم، بارها سعی کردم که عوض شم ولی نشده...

 

/ 15 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mohammad Ramezani Pour

با سلام به سایت ما نیز سری بزنید شاید مطالبی که میخواهید بدست آورید. جهت آمار بازدید و کسب رتبه با سایت پاتوق شهر تبادل لینک کنید.(وقت چندانی نمی گیرد.) راستی انجمن هم افتتاح شد که شما دوستان عزیز میتوانید مشکلات و سوالات خود را مطرح نمایید.(مخصوصا در زمینه ی وبلاگ و کد نویسی) آدرس سایت = http://www.patoghshahr.ir آدرس تبادل لینک = http://www.link2.patoghshahr.ir آدرس انجمن سایت =http://www.patoghshahr.ir/Forum موفق باشید!

لیلا

اجی مهتابم اینقدر سعی نکن خودتو عوض کنی... تو پر توقع نیستی فقط یکم احساساتت بالاست[قلب] از اینکه حرفاتو نامه نوشتی و دادی همسریت خیلی خوشم اومد... کار صادقانه و دوست داشتنی کردی[بغل][ماچ]

مهدی

سلام تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که مطمين باش همسرت به هیچکس دیگه فکر نمیکنه ماها از بس مشغله کای داریم غذا خوردن هم یادمون میره اگه دوست نداشت هیچ وقت کنارت نمیموند همسر من دیگه یاد گرفته و میدونه که اگه چیزی رو فراموش کردم کم توجهی نیست واقعا" فراموش کردم حتی یه شب که رفته بود خونه خواهرش فراموش کردم برم دنبالش وقتی رفتم پشت در خونه دیدم کسی خونه نیست زنگش که زدم تازه یادم افتاد وای.... نمیدونی چی شد اما خوب خودش خاطره شد.... خوبه که روابط خوب شده سعی کن این حس رو تو تشدید کنی موفق باشی

صنم

سلام راستش این بالا پایینای زندگی شماها رو که میبینم با خودم میگم یعنی من چطور همسری خواهم بود آدمیزاد فکر میکنه میتونه عالی باشه! اما در واقع تا توی موقعیتش نباشه نمیدونه چطور عمل میکنه..... امیدوارم زندگیت روز به روز گرمتر بشه [بغل]

hoda

kheily tavaghoet balast azizam...zendegie moshtarak dar amal kheily sakhte va nabayad inghad hassas va ehsasati barkhord koni. aghayoon kheiely ba ma khanooma fargh daran. manam avayel mesle to fekr mikardam vali zendegi hesabi dorostam kard! :) ghadre lahzehato bedoon va ba in harfa rabetato talkh nakon

رضا

سایت بسیار خوبی داری,واقعا استفاده کردم.آفرین اگه به منم سر بزنی خیلی خوشحال میشم... http://lordsms.persianblog.ir

Ryra

بانک مجازی virtapay صد دلار هدیه عضویت روزی 20 دلار به ازای login روزانه 25 دلار به ازای هر زیرمجموعه فقط وفقط تا قبل از افتتاح رسمی!بشتابید عضویت از طریق لینک زیر http://www.virtapay.com/r/ghazalak پرسوووووود ترین سایت کلیکی (PTC) سایت کلیکی fineptc هر کلیک 10$ 50% کلیک هر زیرمجموعه ثبت نام از طریق لینک زیر http://www.fineptc.com/index.php?ref=ryra

علیرضا

دوست دارم روزی که هوا بارانی است و درختان همگی جامه رنگی دارند بدوم درباران و به آغوش کشم آسمان را باران را صورتم خیس وباران خورده دردلم شورو شعف برلبانم لبخند اما حیف... نه هوابارانی است نه درختان رنگی نه دلم پورشوراست نه لبانم خندان حیف حیف ، باز این دل تنهاست...

پری

سلام مهتاب جون به نظر من تو زندگی زناشویی ادم مجبوره برای حفظ رابطه تو خودش تغییراتی بده نمیدونم چند وقته ازدواج کردی ولی 7-8 سال که از ازدواجت بگذره وقتی برگردی به عقب میبینی که چقدر فرق کردی چقدر پخته تر و عاقل تر شدی و چقدر رشد کردی چه سختی هایی رو گذروندی و چقدر برای حفظ و بهبود رابطه تون جنگیدی. منم اوایل خیلی حساس بودم ولی هر وقت مسئله ای پیش میومد اول به این فکر میکردم که چقدر همسرم رو دوست دارم و دیگه دلم نمیومد ادامه بدم بحثو

لیلا

مهتاب جونم همین کارو کردم فقط گاهی که حرفش پیش میاد برای خالی شدن میکوبمش ب کتیبه وبلاگم[لبخند] . .